یکروز همسر باقر باقر را ترک کرد. سال ها بعد در حالی که بمبهای دشمن بر روی شهر باقر میریخت، باقر همسراش را در میان مردمی که شتابان به سوی پناهگاه سیمانی میدویدند دید. باقر توانست برای چند لحظه دشمن و بمبهایش را فراموش کند و به رنگ احتمالی کرست همسر سابق اش که شتابان در حال دویدن به سوی پناهگاه سیمانی بود بیاندیشد. از آن ثانیه به بعد باقر دیگر هرگز باقر سابق نشد.